‏نمایش پست‌ها با برچسب خودِ من. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خودِ من. نمایش همه پست‌ها

راستی مگر اشیا دل ندارند؟

گاهی انسان حس‌هایی دارد که درکشان برای خودش هم سخت است. یکی از این حس‌ها برای من، حس دلسوزی نسبت به اشیاست. اشیایی که به نوعی مهجور واقع می‌شوند.
دلم به حال شیرینی‌های رولتی که در جعبه شیرینی باقی مانده‌اند، در برابر همه شیرینی‌های ناپلئونی خورده شده میسوزد. شیرینی‌هایی که ذاتن خوشمزه هستند و به هر حال خورده هم می‌شوند. اما به ناچار؛ پس از تمام شدن شیرینی‌های ناپلئونی. سر و دست‌ها برای ناپلئونی‌ها شکسته شده.
حتا دلم به حال اشیا بی‌کیفیتی که به راستی و درستی در مقابل نمونه‌های باکیفیت مشابه خود از رونق افتاده‌اند هم میسوزد. دلم به حال مغازه‌های عهد بوقِ بی‌‌زرق و برقِ بی‌مشتری که اجناسی قدیمی دارند میسوزد. دلم به حال رنوهای خسته و بی‌رمق که راه نمی‌روند هم میسوزد. دلم به حال گوشی‌های غیر هوشمند هم میسوزد.
دلم میسوزد که مورد بی‌مهری قرار می‌گیرند. این آخر بی‌رحمیست.
و من هم یکی از همین بی‌رحمانِ بی‌انتها.

عطر تو

گفته بودم یا نه؟ گفته بودم که بعضی از آهنگ‌ها تنها مخصوص یک نفر هستند؟ با شنیدنشان تنها "او" می‌آید جلو چشمانت. تنها او و آن جا و آن لحظه و؛ تو. شاید هیچ لحظه خاصی هم نباشد. از آن لحظه‌هایی باشد که اگر برای کسی تعریفشان کنی بگوید: هه! همش همین؟ چه مسخره!
اما من مسخره‌ام. مسخره‌ام که با آن لحظه‌ها زندگی می‌کنم. چیزی جدی‌‌تر از مسخرگی برای من وجود ندارد.
بگذریم از حرف مردم. بگذار بگویم وقتی "عطر تو" را می‌شنوم به یاد عطر تو می‌افتم. انگار همین‌جا در کنارم نشسته‌ای. هم‌دیگر را نگاه نمی‌کنیم. اما حس. کافی‌ست دستم را دراز کنم تا تو را لمس کنم. بو بکشم و جای هوا تو را تنفس کنم. زنده شوم با عطر تو.


*برای امشب،
امشب ببین که دست من عطر تو رو کم میاره
امشب همین ترانه هم نفس نفس دوست داره...

خاکستر

به یک‌باره این همه فاصله گرفتن از این دنیا(دنیای وبلاگ‌ها) که روزی یکی از از تفریحات و تمرینات خوب و مفید برای یاد گرفتن و خواندن و نوشتن به حساب می‌آمد. حالا دیگر نه می‌توانم چیزی بخوانم و آنچنان پی‌گیر مطالب و نوشته‌های وبلاگی باشم و نه می‌توانم چیزی بنویسم. تنها گه‌گداری مطالبی بسیار کوتاه ولی اصلن حرف مطالب طولانی را نزن. هیچ مناسبتی هم دیگر ترغیبم نمی‌کند به نوشتن؛ عید نوروز، انتخابات، تولد و ... .

(تا همین‌جا که نوشتم خسته شدم و دیگر حوصله‌ای برای ادامه مطلب و چفت و بست دادن به آن نداشتم و خودکار را زمین گذاشتم و دفتر را بستم. همین چند خط هم به زور و بدون هیچ آب و تابی نوشته شد.)

فاصله

هر گاه مادرم را می‌بینم که تنها در خانه نشسته و برنامه‌ها و سریال‌هایِ کسل کننده و تکراری تلویزیون تبدیل به یار غارش گشته و تنها تفریحش تا تره بار رفتن و خرید برای خانه شده، دلم می‌سوزد.
شخصی که این همه سال عمرش را صرف بزرگ کردن فرزندان خود کرده و اینک که کمی از این نظر آسوده خاطر شده(نه صد درصد)، دیگر توانی برای انجام تفریحات معمول که هر کسی به آن‌ها احتیاج دارد، ندارد. یا پا درد می‌کند یا دست و یا به هر حال کار از جایی می‌لنگد. هیچ‌گاه نمی‌توانم خود را در چنین موقعیتی تصور کنم. راستش اصلن می‌ترسم از پیر شدن و کهولت سن. با این حال نمی‌دانم چگونه می‌توانم مادرم را شاد کنم. فاصله‌ای بین ما ایجاد شده که حتا نمی‌توان فعل خواستن را در این بین صرف کرد.
فرزند خوبی نبوده‌ام و این را خودم نیز می‌دانم. هر چند از مادرم بپرسید پاسخ دیگری می‌دهد. هرچه هست این حس دلسوزی همیشه همراه من است.
اشخاصی که در این بین دست کمی از مادرها ندارند، پدرها هستند. با این تفاوت که آن‌ها حتا از حس دلسوزی فرزندان نسبت به خودشان هم بی‌بهره می‌باشند!
نمی‌دانم این فاصله‌ها را چه کسی بوجود آورده. مقصر فرزندان هستند یا پدر و مادرها. ولی هرچه هست، چیز خوبی نیست.

گُل من...


شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی‌میرد. البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می‌بیند. ولی اون یک تنه از همه شما سر است، چون فقط او را آب داده‌ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته‌ام، چون فقط برای او پناهگاه از تجیر ساخته‌ام، چون فقط برای خاطر او کرم‌هایش را کشته‌ام(جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گِله گزاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده‌ام. چون او گل من است.

"تو مسئول کسی هستی که اهلیش کردی..."
 من مسئول گُلم هستم.