‏نمایش پست‌ها با برچسب دست‌نوشته. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دست‌نوشته. نمایش همه پست‌ها

هپروت

می‌دانی تا به حال چه مدتی را صرف صحبت با تو کرده‌ام؟
نه صحبت با خودت. صحبت با تصوری از خودت. زمانی که تنها بودم و نیاز داشتم کسی کنارم باشد، ولی نبود. چاره‌ای جز این نداشتم. که تو را در تصوراتم احضار کنم. با تو صحبت کنم. تا دلم گرم شود. از هر چیزی که دوست دارم بگویم و تو تنها گوش کنی. به تمام حرف‌هایم با دقت گوش کنی و همه را درک کنی. جاهایی که که صورتت در هم رفت، توضیحاتم را بیشتر کنم تا خودم و خودت را قانع کنم. می‌دانم که می‌فهمی چه می‌گویم. اما نمی‌دانی ... .
تمام حرف‌هایم را به تصویر و تصورت می‌گویم. گاهی هم با خودم تکرارشان می‌کنم تا در اولین فرصت دیدارت، برایت بازگویشان کنم. آخر می‌دانی، صحبت کردن با خودت لذت بیشتر ی دارد. آنجایی که ساکت نباشی و حرف بزنی و من صدایت را بشنوم و ... . اما وقتی به تو می‌رسم، تمام نقش‌هایم نقش بر آب می‌شود. نام خودم را هم فراموش می‌کنم. چه رسد به حرف‌های بی‌سر و تهی که به خودم تکرارشان کرده بودم. ساکت می‌مانم و به تو خیره می‌شوم. شاید این بار تو بودی که مرا احضار کرده بودی تا با من صحبت کنی و من تنها گوش کنم. کسی چه می‌داند، شاید من تنها قسمتی از تصورات تو باشم و هستی‌ام از تو.
و تو؟
...

دل

دل آدم‌ها هم شبیه به کوچه پس‌کوچه‌های محله‌های قدیمی شهر می‌ماند. هر محله دری دارد و نگهبانی. خیلی‌ها می‌آیند و در می‌زنند و همان‌جا کارشان را می‌گویند و می‌روند. بعضی‌ها کنجکاوترند و سرکی به داخل می‌کشند. از این بین عده‌ای زمانی که آن چند راهی‌ها و کوچه‌های پیچ در پیچ را می‌بینند، دل‌دلی می‌کنند و از همان راهی که آمده بودند برمی‌گردند. باقی، دل به کوچه‌ها می‌سپارند. در این بین عده‌ای کوچه‌های دل را مکانی برای وقت گذرانی و تفریح خود می‌یابند. خوب و بدش به پای خودشان. عده کمتری قدم به کوچه‌های تاریک و سربسته‌ای می‌گذارند که در انتهایشان خانه‌های دنج و آفتاب‌گیرِ دل وجود دارد. برای همیشه همانجا می‌مانند و از آفتابِ توجه و گرمای محبت دل بهره‌مند می‌شوند.
تنها یک نفر هم راهِ شاه‌نشینِ دل را می‌یابد و اجازه ورود به آن را از صاحبِ دل دریافت می‌کند و تمامِ هستی و نیستی او را از آنِ خود می‌کند.

قفس

با افکارِ نابِ متحجرانه
قفسی ساخته‏ام:
سعادت!
                                    عقل را در آن انداخته‏ام
                                    تا ریشه تفکر را در آن بخشکانم
                                    جبر را،عدالت خوانده
                                    و حق را با ناحق می‏سوزانم
هر قفسی هم آوازه‏خوانی دارد
پس
با هیاهوی دروغ،سکوتِ راستی را دفن کرده
و زندگی را در جهل خلاصه میکنم
                                    حالا
                                    تا شما آواز قناری‏ها را میشنوید
                                    میله‏ها را با رنگی از دین می‏پوشانم
و قفسم را
_حتی به قیدِ زور_
به دیگران میفروشم...
                                    جیک جیک ممنوع!

 
*با تشکر ویژه از یکبارگی برای راهنمایی‏ها و تصحیحات.

خوابِ غفلت

میخواستم چیزی بنویسم.درون ذهنم کلی با کلمات بازی کردم،کلی کم و زیاد و ویرایشش کردم تا اینکه آماده شد.عجب نوشته‏ای هم شده بود.میخواستم بنویسمش ولی خسته شده بودم از این همه کلنجار و بالا و پایین کردن.یک لحظه غافل شدم و خوابم برد.چشم که باز کردم همه چیز از یادم رفته بود.گویی کسی در حین خواب پاک کنی برداشته و نوشته‏های درون ذهنم را پاک کرده باشد.هر چه فکر کردم هیچ چیز از آن را به یاد نیاوردم!!
گاهی فقط لحظه‏ای خواب و غفلت بدجور آدم را میسوزاند و گاه حسرت‏ها و صدمات جبران ناپذیری بر جای میگذارد.
چه‏وقت،وقت آن میرسد که دیگر به خواب نرویم و از چیزی غافل نشویم!؟
شاید همین امروز،شاید در آینده‏ای نزدیک و شاید هیچ گاه ... .

من کی‏ام!؟

من کی‏ام!؟اینجا چی کار میکنم!؟به دنبال چی‏ام!؟
چرا هنوز پا در هوام!؟چرا هر وقت فکر میکنم چیزی رو میدونم همون لحظه فراموشش میکنم!؟چرا هر وقت فکر میکنم کسی رو شناختم همون لحظه با یه آدم غریبه روبرو میشم!؟
اصلاً چرا من هنوز خودمو نشناختم!؟چرا هر روز با نگاه کردن به آینه یک آن جا میخورم!؟چرا هر روز به شکل تازه‏ای در میام!؟چرا من هنوز خودمو نشناختم!؟

 
من کی‏ام!؟اینجا چی کار میکنم!؟
تو کی‏ای!؟اینجا چی کار میکنی!؟به دنبال چی‏ای!؟
دنبال من نگرد.من خودم،خودمو گم کردم.تو چی جوری میخوای پیدام کنی!؟

 
راستی تو کی‏ای!؟تو تاحالا گم شدی!؟خودِ گم شده‏تو پیدا کردی!؟

شاید من هم...

گاهی پیش خود می‏اندیشم کتاب‏هایی که میخوانم فقط برای این است که بگویم من هم این کتاب را خوانده‏ام؛همانند فیلم‏هایی که تماشا می‏کنم که بگویم من هم این را دیده‏ام؛همانند درسی که میخوانم که بگویم من هم درس خوانده‏ام؛همانند حرفی که میزنم که بگویم من هم حرف میزنم؛همانند زندگی که میکنم که بگویم من هم زندگی میکنم؛همانند نفسی که میکشم که بگویم من هم نفس میکشم؛همانند ...
فقط برای اینکه بگویم من هم ...
و فقط گاهی پیش خود می‏اندیشم.

جایی برای تنهایی نیست

دم دمای غروب یک روز گرم بهاری که با وزش هر نسیم فضای اتاقم پر میشود از بوی گل‎‏های یاس و کمی گرما قابل تحمل و لذت‏بخش میشود و من فارغ از هر انجام هر وظیفه‏ای بی‏کار هستم،نمیشود در خانه ماند.
راه کوچه و خیابان را پیش میگیرم و تقریبا بی‏هدف به راهم ادامه میدهم.گاهی برای ایجاد تنوع به بعضی از آدم‏هایی که از کنارم میگذرند لبخندی میزنم و به بعضی‏هایشان اخمی میکنم!!
پاهایم جدا از مغزم و متصل به حسم تصمیم میگیرند و گاهی آهسته و گاهی تند و گاه راهی را دوبار میروند.سرانجام مرا به داخل پارک میکشانند.دوری در پارک میزنم؛آن طرف مخصوص پیرمردهاست،آن طرف مخصوص عشاق و آن طرف هم مخصوص کودکان؛جایی برای یک جوان تنها وجود ندارد.خودم را به کودکان نزدیک‏تر میبینم و جایی نزدیک زمین بازی آنها را برای استراحت و وقت گذرانی انتخاب میکنم.
به اجبار باید روی صندلی بنشینم و مانند اوقاتی که تنها نیستم نمیتوانم به نوشته "لطفا وارد چمن نشوید" انگشت شستی نشان دهم و وارد چمن شوم و درون چمن به پهلو لم دهم.
از همانجا اطرافم و بیشتر زمین بازی کودکان را تحت نظر میگیرم.صندلی‏های اطراف اکثراً پر است از مادرانی که باهم گرم گرفته‏اند و زبانشان به کار افتاده و گوش و چشمشان مراقب کودکانشان و با هر بار زمین خوردنِ کودک عزیز و دل‏بندشان دل ضعفه میگیرند.اندک پدرانی هم هستند که هنوز وقت و حوصله‏ای برای کودکشان را دارند و حتی حاضرند برای اندکی لبخند کودکشان انواع و اقسام ادا را در بین آن همه جمعیت از خود درآورند.
اداهایی برای همین کودکانی که وقتی بزرگ میشوند انواع و اقسام ادا برای والدین خود درمی‏آورند.کودکانی که در جوانی تبدیل به عذاب جان و سوهان روح والدین و موجودی غریب و ناشناخته میگردند.جوانی که نه دیگر پدر وقتی برایش دارد و نه مادر حوصله‏ای برای سر و کله زدن با او.جوانی که دلش فقط به جوانی‏اش خوش است و بهترین سال‏های عمری که با تنهایی در پارک نشستن در حال تلف کردنش است،با پوزخندی بر لب به آینده...

زندگی

هیچی نبود.بزرگ شد.به جایی رسید.بزرگتر شد.به همه چی رسید.به چیزایی رسید که هیچی نبودند.همه هیچ‏هارو جمع کرد.اینقد جمع کرد که هیچی تمام وجودشو گرفت.هیچ‏تر از هیچی‏ شد که بود.تمام عمرش فقط هیچ‏ها رو جمع کرده بود.حالا دیگه از زندگی هیچی نمیخواد.از زندگی چیزی میخواد که ارزش تلف کردن این همه عمر به پاش رو داشته باشه.چیزی که غیر از هیچی باشه.چیزی که بعد رفتنش هیچکس اونو یادش نره.چیزی که بعدش نگن از بس هیچی جمع کرده بود،هیچ کسی نشده بود.هیچ کسی که هیچی از خودش باقی نذاشت.
باید به چیزی رسید.باید چیزی به یادگار گذاشت.چیزی به رسم امانت به ما سپرده شده؛زندگی.
چیزی هم ما به رسم امانت برای این زندگی باقی بذاریم؛
شاید چیزی مثلِ زندگی

سر درد


سرم درد میکند.دراز کشیده‏ام روی تخت.نای تکان خوردن ندارم.چراغ خاموش است. نورش چشم هایم را اذیت میکند؛شاید هم مغزم را میسوزاند!نور همچون آتشی از چشم‏هایم وارد میشود و به درون مغزم نفوذ میکند و آتشی به مغزم می‏افکند و آن را خاکستر میکند!
نوشتنم می‏آید در این هیر و ویر.گویی چیزهایی درون سرم بالا و پایین میروند و خود را به در و دیوارِ چفت و بست شده سرم میزنند و راهی جز دریچه چشمانم را برای رهایی از این زندان تنگ و تاریک افکارم پیدا نمیکنند.باید آزادشان کنم؛باید با نوشتن نجاتشان دهم.باید بگذارم بیرون بریزند تا شاید کمی آرام گرفتم.
خودکار و دفتر 2 متری آن طرف‏ترند.بیایید...کمی جلوتر بیایید...یک کم دیگر...آه!گرفتمتان!
سریع بر میگردم سر جایم.دفتر را باز میکنم.چشم‏هایم را هم ترسان و لرزان اندکی میگشایم تا شاید بتوانم راه نفوذ روزنه آتشی که ناغافل راه نفوذ به آن را یافته،سد کنم.تاریک است.همین نور هم کافی‏ست.با باز شدنشان قسمتی از دردهایم به سرعت بر روی کاغذ میریزند و آن را سیاه میکنند.
کلمات را پشت سر هم قطار میکنم.قطاری که هدایتش به عهده چشمان من است.قطاری که بدون نیاز به ریل به هر سمتی پر میکشد.
چشمانم سرشار از امید و زندگی‏ست و حتی این سر درد لعنتی هم نمیتواند سد راه بلند پروازی‏هایش شود.
چشمانم مرا با خود میبرند... .
همچنان سرم درد میکند... .
شنبه 14 فروردین 1389

ظالم؛تو میتونی!!


به زبان معیار:(به پیشنهاد دوستان فرهنگی)
تمام سعی و تلاش خود را به خرج میداد تا بتواند یک گام دیگر،فقط یک گام دیگر پیش برود.ولی نمیتوانست.خیلی به خود فشار میاورد ولی باز هم نمیشد.بدون هیچ وقفه و استراحتی،کمتر از یک ثانیه سر جایش می‏ا‏یستاد و انرژی خود را ذخیره مینمود برای برداشتن گام بعدی،ولی همین که میخواست به سمت جلو خیز بردارد،همانند اینکه مانعی نامرئی سر راهش گذاشته باشند،به مانع برخورد میکرد و دوباره سرجای اولش بازمیگشت.از تلاشش دست نمی‏کشید.دوباره خودش را آماده میکرد برای گذشتن از مانع.از سکون و در جا زدن بیزار بود زیرا همیشه در حال حرکت بود و هر طور که بود می‏بایست به راهش ادامه میداد،بدون هیچ توقف و استراحتی؛حتی به اندازه ثانیه‏ای.
ولی این بار توان و نیروی عبور از مانع را نداشت.دیگر نمیتوانست بدون هیچ توجهی به ثانیه‏‏ها و دقیقه‏ها و ساعت‏ها،آنها را بشمارد و عین آب خوردن پشت سر بگذارتشان.
این بار او بود که پشت ثانیه‏‏ها گیر افتاده بود و نمیتوانست از پسشان بر بیاید.زمانی که هنوز قدرت و توان مقابله با ثانیه‏ها را داشت با بی رحمی تمام از روی آنها رد میشد و خیلی راحت آن‏ها را میکشت و جنازه‏یشان را به یادها و خاطره‏ها می‏سپرد.
ولی انگار این بار ثانیه‏ها عزمشان را جزم کرده بودند که دیگر نگذارند به حرکت ظالمانه‏ا‏ش ادامه دهد.انگار تازه یادشان افتاده بود که آنهایی که میروند دیگر برنمیگردند.‏
ولی کافی بود که این قاتل زمان یک بار دیگر نیرو بگیرد تا دوباره خیلی راحت و حتی راحت‏تر از قبل پا روی ثانیه‏‏ها بگذارد و زمان را له و نابود سازد.
من این نیرو را به او دادم و خودم را در کشتن ثانیه‏‏ها و نابودی زمان شریک کردم!!

به زبان محاوره:(اولیه)
تمام سعی و تلاش خودشو به خرج میداد تا بتونه یه گام دیگه،فقط یه گام دیگه پیش بره.ولی نمیتونست.خیلی به خودش فشار میاورد ولی نمیشد.بدون هیچ استراحتی کمتر از یک ثانیه سر جاش می‏ایستاد و انرژی خودشو ذخیره میکرد برای برداشتن گام بعدی ولی همین که میخواست به سمت جلو خیز برداره،انگار یه مانع نامرئی جلو راهش گذاشته باشن،به مانع برخورد میکرد و دوباره برمیگشت سر جاش.از تلاشش دست نمیکشید.دوباره خودشو آماده میکرد برای گذشتن از مانع.انگار از سکون و در جا زدن خوشش نمیومد آخه همیشه در حال حرکت بود و هر طور که شده باید به راهش ادامه میداد،بدون هیچ توقف و استراحتی؛حتی به اندازه ثانیه‏‏ای.
ولی این بار توان و نیروی عبور از مانع رو نداشت.دیگه نمیتونست بدون هیچ توجهی به ثانیه‏ها و دقیقه‏ها و ساعت‏ها،اونها رو بشمره و عین آب خوردن پشت سر بذارتشون.
این بار اون بود که پشت ثانیه‏ها گیر افتاده بود و نمیتونست از پسشون بر بیاد.زمانی که هنوز قدرت و توان مقابله با ثانیه‏ها رو داشت با بی رحمی تمام از روی اونها رد میشد و خیلی راحت اون‏ها رو میکشت و جنازشون رو به یادها و خاطره‏ها می‏سپرد.
ولی انگار این بار ثانیه‏ها عزمشون رو جزم کرده بودند که دیگه نذارن به حرکت ظالمانه خودش ادامه بده.انگار تازه یادشون افتاده بود که اونایی که میرن دیگه برنمیگردن.‏
ولی کافی بود که این قاتل زمان یه بار دیگه نیرو بگیره تا دوباره خیلی راحت و حتی راحت‏تر از قبل پا روی ثانیه‏ها بذاره و زمان رو له و نابود کنه.
من این نیرو رو بهش دادم و خودم رو تو کشتن ثانیه‏‏ها و نابودی زمان شریک کردم!!

*آدم که شاد بزنه و چند روز قبل امتاحانا کتاب داستان بخونه و کلی کار بی‏خود انجام بده معلومه که با تموم شدن باتری ساعت اتاقش این جور خزعبلات به ذهنش راه پیدا میکنه!!
*باتری ساعت دیواری اتاقمو که تموم شده بود عوض کردم و باعث شدم تا دوباره عقربه‏اش از روی ثانیه‏ها با بی‏رحمی تمام و بدون هیچ گذشت و درنگی عبور کنه!!

خالی


آخ که چه قدر دلم گرفته.چند روز بود که دلم میخواست بگیره ولی فرصتش پیش نمیومد.
بالاخره دیروز با بارش این بارون فرصتش پیش اومد.دلم گرفت،تنگ شد؛نمیدونم واسه چی،واسه کی.
گیج و منگ و گنگ شدم.سست شدم.یه حس غریب.یه دفه خالی شدم.خالیه خالی.دیگه دلم نمیخواست داد بزنم.دلم نمیخواست به چیزی فکر کنم.دلم میخواست تا صبح تو ترافیک زیر بارون بمونم و به صدای برخورد قطره‏های بارون به سقف ماشین گوش کنم و به رفت و برگشت برف پاک،همراه صدای جیر جیرش که با صدای بارون قاطی میشدن،نگاه کنم و یه آهنگ رو خودم واسه خود خودم زیر لب زمزمه کنم؛من خالی از عاطفه و خشم،خالی از خویشی و غربت،گیج و مبهوت بین بودن و نبودن ...
دلم میخواست برم زیر بارون و بدون ترس از خیس شدن قدم بزنم.دلم میخواست بدون توجه به سرما پنجره رو تا ته باز کنم تا صدای برخورد قطره‏های بارون به شیروونی ایرانیتی که چند متر بیشتر باهام فاصله نداره رو بهتر بشنوم.تو سکوت مطلق،فقط صدای بارون باشه و من.دلم میخواست تا صبح کنار پنجره وایسم و به قطره‏های بارونی که با نور چراغ خیابون روشن میشن،زل بزنم.
خودم باشم و خودم ولی نبودم و نبودم؛نتونستم که باشم.
کارهایی رو که دلم میخواست انجامشون بدم نتونستم انجام بدم.من موندم با یه دل پر از غم.شاید دوباره باروونی بباره و غم‏های دل منو بشوره و با خودش ببره.
*فقط حس و حال من این طور نیست.با خوندن مطالبی مثل این مطلب(یک دقیقه سکوت،سرگیجه) فهمیدم که در این تنهایی،تنها نیستم.تو این خالی بودن فقط من نیستم که خالیم.به امید اون روزی که دوباره پر شیم و بتونیم کار درستو انجام بدیم.
*هر وقت دیگه‏ای که بود خودمم با خوندن این چیزا میگفتم عاشق شدی!!ولی این کجا و آن کجا.
*میگن سال 2010 شده.خواب به من چه!!چی به من میرسه به غیر از یه سری تحریمات جدید.تحریمات هدفمندی که آقایون غربی میگن فشاری به مردم وارد نمیکنه!!(یعنی ما اینقد اُسکولیم که هر کی هر چی گفتو باور کنیم!؟)
در هر صورت به اونایی که کریسمس رو قبول دارن تبریک میگم عیدشون رو.