نظرسنجی

اس ام اس اومده که:
"آیا با دائمی شدن طرح زوج و فرد خودروها موافق هستید!؟"
به غیر از اونایی که دوتا ماشین دارن، اتفاقا یکیشم فرده و یکیشم زوج، کدوم آدم عاقلی میاد رای مثبت بده به این طرح!؟
حالا ما که رای و نظر خودمونو نمیدیم(یه دفه دادیم واسه هفت پشتمون بسه!) ولی در هر صورت میان فردا اعلام میکنن با رای اکثریتیِ 63 درصدی مردم همیشه در صحنه این طرح هم به تصویب رسیده و خلاص!
‏اهل گِله و شکایت نیستم. اونم از کی، از خدا.
ولی این بار میگم. نه به خاطر خودم، خودم این‏قدرها بدهکارش هستم که هربلایی سرم بیاد جرئت نداشته باشم دَم بزنم. به خاطر اونایی میگم که این حقشون نیست. حقشون تحمل درد و رنج نیست. نیست ولی داره بهشون سخت میگذره. روز به روز هم تعدادشون بیشتر میشه.

آخه چرا خدا!؟ چرا!؟ چرا هر چی درد و رنج هست رو میذاری تو دامن بنده‏های خوبت!؟ این دردها جزای کدوم گناه نکرده‏شونه!؟ کو اون همه مهربونی و رئـفتِـت!؟ چرا خودتو اینقد از بنده‏هات دور میکنی!؟ چرا یه کاری میکنی که دیگه بنده‏هات بهت اعتماد نکنن!؟
چرا خدا!؟ چرااااااااااااااااااااااااا!؟

"-;

پرسش: اگه روز عاشورا اواخر ماه بود چی میشد!؟
فکرشو بکن یک ماهِ تمام(حالا چند روز کمتر) یا مجبور بودیم به نوحه‏هایِ گوش خراشِ امروزی گوشِ جان بسپریم و یا به وعظ و پندهایِ آخوندهای منبری گوش بدیم که خودمون از بَر شدیم این موعظه‏هارو بس که هر سال این موقع‏ها تکرار شدند.
پاسخ: )X~

تکبیـــــــــــــــــــر

1- (+)
همین مونده بود که مداح هم بشه منتقد فیلم!! حاجی جون، آبو بریز همون‏جا که می‏سوزه!!
فقط بعد از خوندن مطلب تکبیر یادتون نره!!
*****
2- (+)
کامنتش منو کشته:
"ما 16 هزار شهید ترور داریم.. 25 هزار شهید جنگ تحمیلی داریم.. 20 ساله 4تا دیپلمات ما رو گرفتن.. همه این را رها کردیم اومدیم از یه بازیگر سینما مستند می سازیم... "
خداییش میتونید این حرفا رو بشنوید و بازم همین جور ساکت سر جاتون بشینید!؟ نه، خداییش میتونید!؟
نه دیگه نمیشه، پس بگو اون تکبیــــــــر قشنگه‏رو!!
*****
3- (+)
و بدون هیچ حرفی برای این یکی همین جور تکبیـــــــــــــــــر رو بگو و برو!!

خیلی دور، خیلی نزدیک

یکی تو فیس بوک اَدت میکنه. نمی‏شناسیش. میری تو پروفایلش و دنبال نشونه‏هایی از آشنایی میگردی. اول از همه دوستان مشترک هست که نظرتو جلب میکنه. اگه دوست مشترکی در کار نبود چند تا از دوستاشو به صورت رندوم انتخاب میکنی و سری هم به پروفایل اون‏ها میزنی. تو پروفایل اون‏ها دنبال دوستان مشترک میگردی. اگه بازم دوست مشترکی در کار نبود به وبلاگی که آدرسش تو قسمت مشخصات ثبت شده سر میزنی. وبلاگ رو که باز کردی نگاهی به قسمت کامنت‏دونی میندازی. چیز خاصی نظرتو جلب نمیکنه. تو قسمت دنبال کننده‏ها اسم آشنایی میبینی. وبلاگ اون شخص رو باز میکنی. تو قسمت کامنت‏دونی اسم آشنایی رو میبینی که خودت وبلاگشو میخونی و این شخصو تو گودر هم Follow میکنی.وبلاگ این شخصو یکی از دوستان نزدیکت هم که جزو فرندای فیس بوکت هم هست، میخونه و دنبال میکنه.
خب مثل اینکه رابطه‏ای بین اون نفر اول و خودت پیدا شد بالاخره!
چنین دنیای کوچیکی داریم ما که آخرش یه جایی هممون به هم میرسیم.

چه طور می‏نویسم

قبل از هر چیز باید بگم من اصلاً نویسنده نیستم که بخوام در مورد طریقه نوشتن و عاداتم در نوشتن حرفی بزنم. البته دوست دارم که یه روزی بتونم چیزی بنویسم که به اصطلاح سرش به تنش بی‏ارزه. حالا گَه گاهی چیزکی از اتفاقات روزانه‏ای که برام میفته رو شرح میدم و در خیالاتم اسمشو میذارم نویسندگی!
چیزی که معلومه اینه که جهت اکثر نوشته‏هام به سمت تجربیات شخصی و روزانه است؛ مسافرتی، سفر تفریحی، دانشگاه رفتنی، برخوردهای روزانه با افراد جامعه و ... .
اغلب وقتی ذهنم درگیری بیشتری برای نگاشتن این حوادث پیدا میکنه که در حین خوندن داستان یا رمانی هستم که از لحاظ داستانی و مخصوصاً نثر، جذب و ارضام کرده باشه.
جای خاصی هم برای نوشتن ندارم، مثلاً همین متن رو سر کلاس درس دارم مینویسم! البته اکثر اوقات تو اتاقم و در حالت ولو بودن روی تخت چیزکی مینویسم.
در اکثر مواقع هم حین تایپ، ویرایشی صورت میگیره و بعضی اوقات هم کل متن نوشته شده دچار دگرگونی میشه و هر چی بگردی، به غیر از محتوا و هدف اصلی نوشته شدن، هیچ شباهتی بین نوشته‏یِ جدید و نوشته‏یِ روی کاغذ پیدا نمیکنی.

*با تشکر از "دیلماج بانو" برای دعوتش به نوشتنِ عاداتم در نوشتن.

کوه می‏نوردیم

 در راه رفت :
+ بریم!؟
_ بریم.
+ بازم بریم!؟
_ بازم بریم.
+ تا قله هم بریم!؟!؟
_ تا اینجا که اومدیم، تا اونجاشم بریم دیگه!

در راه برگشت :
_ مطمئنی ما از همین‏جا اومدیم!؟
+ آره بابا بیا.
_ این نبودا! ما کی این همه راه اومدیم آخه!؟
+ بیا.
.
.
.
_ یه دقیقه، فقط یه دقیقه وایسا استراحت!!
+ بیا، دیگه داریم میرسیم.
_ مُرددددددددم!!
+ راااااااااااااه بیا!!

+ : یه کوهنورد کار درست و راهنمای مسیر (جناب دوستمان)
_ : یه نفر که بیگانگی عجیبی با عقل و شعور و درک و فهم و ... داره!! (من!!)

خب، به همین سادگی شد که قله فتح کردیم! قله‏یِ پهنه‏سار. اونم کی، من! منی که تا حالا تو عمرم بلندترین جایی که رفته بودم ایستگاه 3 توچال (یا به قول دوستمون، ولنجک) بود.
من هنوز زنده‏ام البته! میریم که داشته باشیم برنامه بعدی رو برای دماوند و اینا!!!!!!!!
تو این سفر یه چیزایی و با جون و دل چشیدم و تجربه کردم که بهتره اونایی که تا حالا قله‏ای رو فتح نکردن و البته این نیت رو دارن که فتح کنن، بهش توجه کنن :
1_ قبل از شروع برنامه تماً تصمیمتونو بگیرید که میخواید برید قله یا نه. اگه از قبل تصمیم نگرفتید نرید تا قله بهتره.
2_ برای اولین بار قله‏ای رو انتخاب کنید که مسیر رفت و آمدش زیاد سنگین نباشه.
3_ هیچ وقت تو کوه طول مسیر اون چیزی نیست که با چشم میبینید! اون چیزی رو که میبینید ضربدر 10 کنید تا طول واقعی مسر به‏دست بیاد.
4_ لوازم و وسایل لازم، مخصوصاً کفش مناسب که برای راه رفتن توی برف و یخ و گِل و ... هم مناسب باشه بپوشید.
5_ آخرین و شاید مهم‏ترین نکته اینکه توجه داشته باشید همون مسافت و مسیری رو که برای بالا رفتن طی میکنید، همون رو هم باید در راه برگشت طی کنید. فکر نکنید که وقتی رسیدید به قله دیگه همه چی حله! هنوز یه مسیر برگشت دست نخورده پیش رو هستش! پس انرژی‏تونو برای برگشت هم حفظ کنید.

*با اینکه آخرای مسیر برگشت داشتم به زمین و زمان فحش میدادم(!)(به خاطر رعایت نکردن بند 1 و 2 و 3 و 4 و 5 و البته چندتا ماده و تبصره دیگه!!) ولی با این حال و در کل حال داد. پیشنهاد میکنم یه بارم که شده تجربه‏اش کنید و البته اگه تجربه کردید خواهشمندیم اون لحظات آخر هیچ یادی از روح ما نکنید!!
1389.08.27

دیگه دارید تند روی میکنید...‏

داستان از اینجا شروع میشه که من ترم پیش درسی رو افتادم. این اولین بار تو عمرم بود که درسی رو می‏افتادم. یه جورایی نه تنها ناراحت نشدم بلکه خوشحال هم شدم که بالاخره این لکه ننگ از دامنم پاک شد! دیگه کم کم خودمم روم نمیشد در جوابِ سوالِ کسانی که میپرسیدن چند تا افتادی تا الان، تو چشماشون نگاه کنم و بگم هیچی! ناچار سرمو مینداختم پایین و خیلی آروم جوری که خودمم صدای خودمو نشنوم میگفتم هیچی!
خلاصه عاملی سبب خیر شد و موجب پاس نشدن درسی شد که خیلی خیلی آسون‏تر از ریاضی و فیزیک و استاتیک و مقاومت و آمار و کنترل کیفیت و ... شد. و خودم هم در آخر اون ترم نفهمیدم که چرا تو کل ترم هیچ انگیزه‏ای برای خوندن و حل تمرینات اون درس پیدا نکردم. حتی انگیزه‏ای مثل نمره و پاس کردن درس هم کمکم نکرد.این شد که افتادم. به همین راحتی.
داستان این جور ادامه پیدا میکنه که این ترم هم دوباره همون درس رو با همون استاد برداشتم. حالا هرچه قدر که از ترم میگذره بیشتر و بیشتر دارم پی میبرم که اون عاملی که ترم پیش باعث از بین رفتن همه انگیزه‏هام شده بود چی بود. عاملی به اسم "استاد" !
اگر از درس دادن کلا بگذریم، این استاد گاهی حرفایی میزنه که زدنشون فقط از اساتید معارف برمیاد! و البته که هضمشون کار هر کسی نیست. حدوداً 30 سال سن داره و دانشجوی سال 4 مقطع دکتراس و شنیدن چنین حرفایی از چنین کسی که به ظاهر باید عقل درست و حسابی داشته باشه خیلی غیر قابل هضم‏تر از مورد قبلیه. کلاً نمیتونم درکش کنم.
*همه این‏ها رو گفتم که بگم اگه دیدید این ترم هم برای بار دوم درسی رو افتادم بدونید که اوضاع از چه قرار بوده. اصلاً هم فکر نکنید من بچه درس نخونی هستم، اصلاً!
*تیتر یکی از جملات قصار استاد بود.

نقاش ازل بهر چه آراست مرا!؟


هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا / چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانه خاک / نقاش ازل بهر چه آراست مرا

*عکس از فضیلت سوخکیان
*شعر از خیام

این منم

باید کمی از خودم بنویسم. اولش آسون به نظر میرسید، ولی آخرش معلوم شد همچین آسون هم نبوده! روی کاغذ آوردن و نوشتن یه سری تصویر و تصورات ذهنی سخت‏تر از اون چیزی بود که به نظر میرسید. شاید برای همین بود که دعوت سروری رو یه کم دیر دارم جواب میدم.

بدترین اتفاق: چیزی وجود نداره که به طور مطلق بد باشه. تمام ناملایمات هم به نوعی قابل جبران هستند مگه اون چیزایی که داغی به دل آدم میذارن و فقدانی بوجود می‏آرن و به دلیل شرایط خاص غیر قابل جبران میشوند. فوت مادربزرگم بزرگترین فقدان زندگی‏ام بوده.
خوب‌ترین اتفاق: داشتن دوستان خوب.
بدترین تصمیم: تصمیمات خوبی که میتونستم بگیرم و نگرفتم! ولی بازم میگم که بدی‏ها همیشه قابل جبران‏اند.
بزرگ‌ترین پشیمانی: هدر دادن اوقات فراغت به بطالت.
فرد تأثیرگذار زندگی: تا الان فرد خاصی وجود نداشته که مسیر زندگیم بر اساس تاثیرپذیری ازش کاملاً عوض شه. بیشتر تاثیرپذیری‏ها مقطعی بوده و بیشتر هم از گروه خاصی تاثیرپذیرفتم تا شخص خاص.
آرزوی زندگی: جوونه و هزار تا آرزوی دور و دراز. دمِ دستی‏ترینش رسیدن به استقلال و به قولی سری تو سرا درآوردن و متداول‏ترینش آرزوی موفقیت و خوبی و خوشی برای همه دوستان و آشنایان.
اعتقاد به معجزه: مگه هنوز پیامبری هست که بخواد معجزه کنه!؟
اعتقاد به خوش‌شانسی: نه در موردی که هیچ کار نکنی و منتظر گرفتن جواب مناسب هم باشی و وقتی جواب نگرفتی بگی که چه قد بد شانسم. ولی در موردی که کلی زحمت بکشی و تمام تلاشتو بکنی و سر آخر نتیجه نگیری میشه بد شانسی دیگه.
عشق: خوب – عاشق نشدیم که. حالا از کجا میدونیم خوبه خودمون هم نمیدونیم!
خیانت: بد – طرف مقابلت که بهت اعتماد کرده رو میشکنه و خورد میکنه.
دروغ: زشت – نمیخوای راستشو بگی، خب نگو، ولی دروغ هم نگو.
از که بدم می‌آید: از آدمای دو رو و متظاهر که زندگیشون مستقیماً به جهت وزش باد ربط داره.
تا به حال دل کسی را شکسته‏اید: من شرمنده‏ام. روم نمیشه تو چشماتون نگاه کنم.
دلیل انتخاب اسم وبلاگ: هر چی بوده علمی و تحقیق شده نبوده. یهویی رسید به ذهنم.
از بچه‌های وب چه کسی را بیش‌تر دوست دارید؟ دوستامو دوست دارم که باهاشون دوست شدم دیگه.
تعریفی از زندگی خودم: زندگی بزرگتر از اونی هست که بشه تو یک خط، دو خط، یک صفحه، صد صفحه و ... تعریفش کرد.
خوش‌بختی: همین ورا بودا. کجا گذاشتمش!؟

این واژه‌ها یادآور چه چیزی برای‌تان هستند:
هلو: جوووووووووووون! بخوررررررررمت! (هلو رو میگم منحرفا!:دی)
خدا: سختی‏ها و مشکلات!
خلاصه شدن کلی عظمت و بزرگی تو خلقت کوچکترین مخلوقات مثل یه باکتری حتی!
امام حسین: نمیشناسم! کسی هست که شناخته باشه!؟ به منم معرفی کنه لطفاً.
اشک: بغض – تنها چیزی که هم تو غم هست و هم تو شادی.
کوه: آفتاب سوختگی.
فرار از زندان: Shawshank Redemption
هوش: اینجا کجاست!؟ شما کی‏اید!؟ با کی کار دارید!؟
خواهر شوهر: هر وقت شوهر کردم میگم!

رنگ چشم‌هایم: قهوه‏ای روشن
رنگ مورد علاقه: آبی - سبز
جواب تلفن و ارتباطات: تماس کسی رو بی‏جواب نمیذارم. اگه نشد همون لحظه هم جواب بدم باهاش تماس میگیرم حتماً.
کلام آخر: نقطه، سر خط.

*در پایان شخص خاصی رو به ادامه بازی دعوت نمیکنم. هر کسی که دلش خواست میتونه این بازی رو ادامه بده و ما رو کمی بیشتر با خودش آشنا کنه.

نمودازیزاسیون

یعنی چنین مدیران برنامه‏ساز نفهمی داریم که سالی سه چهار بار یه سوال رو با جواب‏های مشابه سری قبل مطرح میکنن که :
"شما طرفدار کدام تیم هستید!؟"

آقا شما رسماً مارو ...... !!

بابا بکشید بیرون ازین سوال که جوابش چندین و چند بار به دست اومده.

حداقل نمیگن گزینه‏هاشو عوض کنن!!

Copy / Paste


فکر کپی رو از سرتون خارج کنید!!
اصلاً فکر نکنید که "محاکمه در خیابان" دو ماه بعد از "Gamer" اکران شده.
اصلاً مگه این پوسترها شباهتی به هم دارن!؟

*برای دیدن تصویر بزرگتر، روی تصویر کلیک کنید.

پاییزِ لعنتی


بهترین موقع‏ست که :

هر چه قدر دلتون میخواد از هم ایراد بگیرید
چوب تو آستین هم دیگه کنید
تا میتونید پاچه همو بگیرید
به هم فحش بدید
تا میتونید به هم تیکه بندازید
هم دیگه رو بندازید تو لگن و با وایتکس بشورید
پوز همو به خاک بمالید و هم دیگه رو با خاک یکسان کنید
و هم دیگه رو زیر پاهاتون  لِه کنید

خب؛
اقتضای فصله! همش تقصیر این فصلِ لعنتیه! ما بی‏گناهیم!

خیارم آرزوست !


در حال خواندن متن اجاره‏نامه‏ای بودم که به بندی بدین شرح برخوردم :
"کليه خيارات ولو خيار غبن به استثناء خيار تدليس از طرفين ساقط گرديد"
خیارم نشدیم که بندی از بندهای قرارداد بشیم!!

با انواع و اقسامِ دیگر خیار اینجا و اینجا آشنا شوید.

گوشیدنی

خب منِ بی‏سلیقه باز دلم هوسِ خوروندنِ زورکی سلیقه‏م از طریق گذاشتن یه آهنگ رو کرده. طبق معمول هم ازین آهنگ‏های شاد و شنگول و دیمبَلی دیمبولی ئه. با این تفاوت که این‏بار خواننده‏ای در کار نیست. شبکه‏های اجنبی هم کم پخش نکردن این آهنگو. بعید نیست قبلاً شنیده باشید.

دایه مهربان‏تر از مادر


از لا به لایِ اخبار بی بی سی :
ایران در زمان شاه که کلی تسلیحات نظامی از آمریکا می‏خرید، شده بود حافظ امنیت منطقه ولی حالا که ایران خودش تسلیحاتش رو تامین می‏کنه شده مُخِلِ امنیت منطقه!

جدیداً از این نوع اخبار ضد و نقیض کم دیده و شنیده نمیشه از شبکه بی بی سی فارسی. چه طور اون موقع ایران حافظ امنیت بود و الان شده مُخِلِ امنیت!؟ چون اون موقع زیر نظر آمریکایی که خودش مُخِلِ درجه یک امنیته، بود، حافظ امنیت شده بود!؟
قضیه بی بی سی هم شده عین بیست و سی خودمون! اول با یه سری اخبار و گزارشات و انتقاداتِ تند و صریح و به ظاهر کاملاً بی‏طرفانه برای خودش مشتری‏های پروپا قرص و ثابتی جور میکنه. بعد از یه مدت که جای پاش محکم شد، کم کم هرچی دلش خواست رو لا به لای اخبار و گزارشاتش به خورد مردم میده. مردم هم خوشحال از اینکه یکی به فکرشونه، تمام اون حرفارو بدون هیچ مزه مزه کردنی، قورت میدن و قسمتی از وجودشون رو با این حرفا بنا می‏کنن.
الان دیگه اخبار و گزارشات بی بی سی برای مردم ایران نیست و فقط برای طرفداری از سیاست‏های بعضی کشورهاست.
گیرم سیاست داخلی کاملاً غلط، ولی نباید دلی هم به سیاست‏های خارجی بست. اون‏ها هم فقط برای کسب و حفظ منافع خودشون دایه مهربان‏تر از مادر شدند.
تو این دنیا کسی الکی برای کس دیگه‏ای دل نمی‏سوزونه، مگر منفعتی در کار باشه.

بویِ ماهِ مدرسه

این هوای خنک و گَه گاهی هم نَم نَمای بارون، خبر از رسیدن تابستون به خط پایان و شروع پاییزه.
شروع پاییزی که بارزترین خصوصیتش برای من و شاید اکثر هم‏سن و سالای من،شروع فصل درس باشه. بازگشایی دوباره مدارس و دانشگاه‏ها بعد از 3 ماه فراغت. شروع تلاشی دوباره برای رسیدن به هدف.
پانزده سال تمام شروع پاییز برای من شروع تمام این فعالیت‏ها بود. امسال وارد 16مین سالش میشم. ولی امسال یه فرقی با سال‏های پیش داره، فرقی که در خودِ امسال نیست، در سالِ آیندشه. سال آینده‏ای که معلوم نیست برام همین رنگ و بو رو داشته باشه. معلوم نیست هنوز بتونم برم دانشگاه و اسمم دانشجو باشه.
شاید امسال سال آخری باشه که چنین پاییزی رو تجربه میکنم، هرچند که خودم چنین چیزی رو دوست ندارم ولی ممکنه جبرِ روزگار چیزِ دیگه‏ای حکم کنه، حکمی که باید به اجبار در مقابلش سر تسلیم فرود آورد و بهش تن داد.
ولی اگه روزگار فک کرده که من از الان دست‏هام به نشانه تسلیم در برابر این جبرِش بالاست، باید بگم که کور خونده.

غم‏های دوست‏داشتنی

یکی میاد از غم و غصه‏هاش مینویسه ؛
از تهِ دل هم مینویسه ؛
چند صد نفر لایکش میکنن ؛
چه قدر دیدن و شنیدن غم و غصه آدما دوست‏داشتنی شده !
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
با تمام وجود حسشون میکنم و تاثیر زیادی روم میذارن و دلمو ریش ریش میکنن ولی باز نمیتونم چیزی که توش "غم" هست رو لایک کنم حتی اگه فوق‏العاده توصیف شده باشند.

پوششِ دانشجویی

طرح مصادیق پوشش مجاز و غیر مجاز ویژه، دانشجویان

1- پوشش مختص محیط آموزشی دانشگاه (کلاسها، سفرهای مطالعاتی، اردو، سلف، داخل سرویسها و....)
لباس های مورد استفاده دردانشگاه باید از مصادیق لباس های غیرمجاز نباشد.
مگه قرار نبود اینجا مصادیق غیرمجازو شرح بده!؟پس چی شد!؟
کفش های صندل و دمپایی، پاشنه های خیلی بلند (بالای 5 سانتی متر)، پوتین های بلند (تا زانو) در صورتی که با شلوارک پوشیده شود و کفش هایی که درمهمانی ها و مجالس ویژه استفاده می گردد، نباید پوشیده شود.
مجالس ویژه!؟!؟من یه دفه کفشی رو که تو عروسی پوشید بودم تو دانشگاهم پوشیدم!!من نادمم الان!!:دی
بعد اون استاد آخوندی که تو دانشگاه دمپایی میپوشه،ایرادی نداره کارش!؟
استفاده از مواد معطر ملایم مجاز است.
از این حشره‏کشا که برادران سب‏زمینی خور به خودشون میزنن مجازه پس!؟!؟
بهداشت و پاکیزگی فردی شرط لازم برای دانشجویان می باشد.
ممنون ار یادآوری!!
آرایش هایی که جنبه زیبایی و جلب توجه دیگران را دارد در محیط آموزشی ممنوع می باشد. (مثل استفاده از پروتز و ژل برای پسران و لوازم آرایشی صورت برای دختران)
پروتز و ژل برای پسران!؟!؟اونوخ برای کجای پسران!؟!؟
طول ناخن ها باید مناسب باشد. استفاده از لاک، ناخن مصنوعی و جواهرات ناخن ممنوع می باشد.
بچه‏ها دستا رو میز میخوام ناخوناتونو ببینم!!
ضخامت لباس های فرم باید به گونه ای باشد که از ورای آن لباسهای زیر جلوه نمایی ننماید. (از پوشیدن لباس زیر به تنهایی و یا لباس های رکابی و حلقه ای که قسمتی از بدن مشخص می شود باید خودداری گردد.)
لباس زیر مگه چشه!؟!؟:دی
لباس ها باید تمیز و مرتب باشد، بالاخص لباسهایی که در محیط بیمارستان و یا.... استفاده می گردد.
بیمارستان!؟!؟!!؟!؟!؟!؟والا ما تو دانشگاه جعبه کمک‏های اولیه هم ندیدیم،چه برسه به بیمارستان!!
.ماده 2- مصادیق البسه، متعلقات وابسته به البسه و.... (غیرمجاز)
1- مصادیق غیر مجاز برای دختران دانشجو
استفاده از جواهرات و زیورآلات غیرمعمول (مانند استفاده از پازیت (زنجیرپا) و انگشتر در پا و نگین های دندان و......)
اونوخ اون انگشتر تو پا رو چی جوری میبنن اینا!؟!؟مگه کفش پای دانشجو نیست!؟!؟
2- مصادیق غیر مجاز برای پسران دانشجو
استفاده از کراوات و پاپیون از هر نوع
مارو باش که خواستیم کلاس بذاریم براشون.لیاقت ندارن اصلا
استفاده از البسه زنانه، شلوارهای کوتاه، چسبان، تنگ و نازک و شلوارهایی که تعمداً پاره و وصله داشته باشند.
البسه زنانه!؟!؟!؟
استفاده از زیورآلات، گردن بند، زنجیر، مچ بند، دست بند، گوشواره، لاک و انگشتر طلا (به استثنای حلقه ازدواج)
لاااااااااااااااااااک!؟!؟احتمالا برای صرفه‏جویی در وقت موارد دختران و پسران رو یکی در نظر گرفتن!!
3- مصادیق غیر مجاز برای دختران و پسران دانشجو(این قسمتو چرا مختلط کردن!؟نمیگن مشکلات ناموسی پیش بیاد!؟)
مچ بندهای (دست و پا) غیر متعارف که دارای نقوش زننده علایم گروه های ضد اسلام و ضد انقلاب و ضد اخلاق و یا رنگ دار، پولک دار، چراغ دار، قفل دار، زنجیردار و .... می باشند.
(((((((((((((((((((((((((((((=
رنگ‏دار،پولک‏دار،چراغ‏دار،قفل‏دار،زنجیر‏دار

*مواردی بودند که در سایت دانشگاه ارائه شده بودند.یه سری از موارد حذف شده

همنوایی شبانه ارکستر چوب‏ها

همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبهاوقتی با چیز زیبایی روبرو میشم،نمیتونم حرف زیادی در موردش بزنم.ممکنه با حرف زدن از زیبایی‏های کار کم کنم.پس بهتره خود زیبایی خودشو نشون بده.

قسمت‏هایی از کتاب :
_ در کشور شما هم،مثل کشور نمسه*،نویسنده خوب،نویسنده‏ایست که مرده باشد.
* اتریش
_ تاریخچه اختراع زن مدرتن ایرانی بی‏شباهت به تاریخچه اختراع اتومبیل نیست.با این تفاوت که اتومبیل کالسکه‏ای بود که اول محتوایش عوض شده بود (یعنی اسب‏هایش را برداشته به جای آن موتور گذاشته بودند) و بعد کم کم شکلش متناسب این محتوا شده بود و زنِ مدرنِ ایرانی اول شکلش عوض شده بود و بعد،که به دنبال محتوای مناسبی افتاده بود،کار بیخ پیدا کرده بود. (اختراع زن سنتی هم،که بعدها به همین شیوه صورت گرفت،کارش بیخ کمتری پیدا نکرد.) این طور بود که هر کس،به تناسبِ امکانات و ذائقه شخصی،از ذهنیت زن سنتی و مطالبات زنِ مدرن ترکیبی ساخته بود که دامنه تغییراتش،گاه از چادر بود تا مینی‏ژوب.میخواست در همه تصمیم‏ها شریک باشد اما همه مسئولیت‏ها را از مردش میخواست.میخواست شخصیتش در نظر دیگران جلوه کند نه جنسیتش اما با جاذبه زنانه‏اش به میدان می‏آمد.مینی‏ژوب میپوشید تا پاهایش را به نمایش بگذارد اما اگر کسی به او چیزی میگفت،از بی‏چشم و رویی مردم شکایت میکرد.طالبِ شرکتِ پایاپای مرد در امور خانه بود اما در همان حال مردی را که به این اشتراک تن میداد ضعیف و بی‏شخصیت قلمداد میکرد.خواستارِ اظهارِ نظر در مباحث جدی بود اما برای داشتن یک نقطه‏نظرِ جدی کوششی نمیکرد.از زندگی زناشویی‏اش ناراضی بود اما نه شهامتِ جدا شدن داشت،نه خیانت.به برابری جنسی و ارضایِ متقابل اعتقاد داشت اما،وقتی کار به جدایی میکشید،به جوانی‏اش که بی‏خود و بی‏جهت پای دیگران حرام شده بود تاسف میخورد.
_ منظره ویرانی آدم‏ها غم‏انگیزترین منظره دنیاست.ببینی کسی مثل طاووس میرفته،حالا مرغِ نحیفی است،پرش ریخته،ببینی کسی خود را ملکه‏ای می‏پنداشته و تو را بنده زر خرید،حالا منتظرِ گوشه چشمی است به او بکنی.ببینی ...
_ هیچ صیادی به وقتِ شکار حضورِ خود را اعلام نمیکند.آن‏قدر به مرگ‏های متوالی،در فواصلِ منظمِ دم و بازدم،تن میدهد تا قربانی در ذره ذره‏ی هوای اطرافش بوی نیستیِ او را استشمام کند.خوب که رگ‏هایش از لذتِ آسودگی کرخت شد وقتِ فرود آوردن ضربه است.و من که شکاری بودم که از بدِ حادثه به قوانین تخطی ناپذیرِ صید آگاه است،حالا،سکوت و نیستی شکارچی فقط میتوانست مضطربم کند.می‏مُردم بی‏آنکه دستِ کم،دمِ پیش از مرگ،رگ‏هایم از لذت آسودگی کرخت شود.چه روزِ سهمگینی! و چه شبی از آن سهماگین‏تر!
_ می‏گویند فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج.

* کتاب پر است از این چنین جملاتی.هنوز قانع نشدید که بخوانیدش!؟

شب‏های قدر


نمیدونم چرا هر چی به سنم اضافه میشه،به جای اینکه به دلیل و علت و فلسفه بعضی چیزا پِی ببرم،نه تنها به چیزی پِی نمیبرم بلکه اعتقادات قبلی‏م رو هم زیر سوال میبرم و براشون دلیلی پیدانمیکنم!
یعنی چی که تقدیر یک سال آدم‏ها تو شب قدر نوشته میشه!؟مگه تقدیر آدم‏ها از روز ازل نوشته نشده!؟
یعنی هر کی فقط تو این چند شب دعا کنه و قرآن به سر بگیره،فرشتگان براساس این کار لحظه‏ای گناهانشو میبخشن و کاری به چیزی که بود و خواهد بود،ندارن!؟

خدایا!یه کم،فقط یه کم به من بصیرت بده تا فلسفه این چنین شب‏هایی که گذشت را کمی درک کنم.

*عکس از منصوره معتمدی با عنوان وروجک

قفس

با افکارِ نابِ متحجرانه
قفسی ساخته‏ام:
سعادت!
                                    عقل را در آن انداخته‏ام
                                    تا ریشه تفکر را در آن بخشکانم
                                    جبر را،عدالت خوانده
                                    و حق را با ناحق می‏سوزانم
هر قفسی هم آوازه‏خوانی دارد
پس
با هیاهوی دروغ،سکوتِ راستی را دفن کرده
و زندگی را در جهل خلاصه میکنم
                                    حالا
                                    تا شما آواز قناری‏ها را میشنوید
                                    میله‏ها را با رنگی از دین می‏پوشانم
و قفسم را
_حتی به قیدِ زور_
به دیگران میفروشم...
                                    جیک جیک ممنوع!

 
*با تشکر ویژه از یکبارگی برای راهنمایی‏ها و تصحیحات.

بابا اومده،با یه خانوم اومده!

این آهنگ منو با خودش برد و انداخت تو دوران کودکیم.اون وقتا که نوار کاست و ضبط‏های نوار خور پادشاهی میکردند.اون وقتا که مجبور بودی یک ساعت منتظر بمونی تا نوار یه دور کامل بچرخه تا دوباره نوبت به آهنگ محبوبت برسه.
الان دوباره بعد از چند سال همون آهنگو میذارم و اگه خنده اجازه بده باهاش میخونم؛
بابا اومده،از راه اومده،با کی اومده!؟چرا خندون اومده!؟اون کیه باهاش!؟چه هیزه اون چشاش!بابا میخنده باهاش،دست اونه تو دستاش ... 
*دانلود آهنگ صیغه از سندی با حجم 3.56 مگ _سال تولید : 1373 
*این آهنگ مناسبت دیگه‏ای هم داره و اون مناسبت،مناسبتی نیست جز تصویب لایحه حمایت از خانواده!

فقط چون سبزم...

جدیداً به این موضوع توجه کردید که افرادی پای پست‏هایی که حتی موضوع‏شون هیچ ربطی به سیاست هم نداره،برای قانع کردن دیگران و یا توجیه عقیده خودشون از جملاتی مثل: "ما پارسال همه سبز بودیم" و یا جملاتی با این مفهوم،استفاده میکنن!؟
شخصاً حس خوبی بهم دست نمیده وقتی با چنین جملاتی روبرو میشم.بیشتر حس سوء استفاده از واژه و معنا و اعتقاد به سبز بودن بهم دست میده.حس میکنم نباید از اعتقادی که در قلب همه جا داره برای تایید و توجیهِ سایر اعتقادات شخصی خودمون(که حتی ممکنه بشه با چندین و چند رابطه به اون اعتقادِ همگانی وصلش کرد)،استفاده کنیم.
اگر اعتقاد شخصی ما،اعتقادِ درستی باشه،بدون نیاز به هیچ رابطی،مطمئناً مورد توجه و تایید قرار میگیره،ولی اگر نباشه چی!؟فقط اعتقاد به سبز بودنو کوچک میکنیم و به گند میکشیم!
فقط چون سبزم دلیلی بر درست بودن تمام عقایدم نیست.

دوری و دوستی

وقتی به هم خیلی نزدیک میشید؛
وقتی به واسطه این خیلی نزدیک شدن،توقعات بی‏جاتون از هم خیلی بالا میره؛
واضح هست که با کوچکترین تلنگری از طرف مقابلت که از برآورده نشدن توقعات سرچشمه میگیره،میشکنی و خُرد میشی؛
فاصله‏تو با طرفت حفظ کن تا همیشه بیشترین لذتو وقتی در کنارش هستی ببری.

استادیوم

برای اولین بار در طول عمرم برای تماشای مسابقه فوتبالی به استادیوم رفتم تا بازی رو از نزدیک تماشا کنم.
در اولین نظر عظمت و بزرگی استادیوم آزادی هست که به چشم می‏آید.استادیومی که بعد از این همه سال هنوز عظمت خودش رو حفظ کرده و کوچکترین تغییری هم برای به روز شدنش انجام نگردیده.به عنوان مثال قسمت بلیط فروشی همچنان همان شکل و شمایل اولیه خود را دارد و نه شکل جدیدی به خود گرفته و نه از تجهیزات جدیدی برخوردار گشته.که البته این خودش بسیار امیدوار کننده میباشد!از آنجایی که از سوابق بر می‏آید،مسئولان قدرت بی نظیری در از بین بردن امکانات موجود دارند،آن هم به اسم نوسازی و بهبود وضع موجود که اکثراً هم برعکس از آب در می‏آید و بیشتر باعث خراب‏تر شدن کار میگردد.پس همان بهتر که کاری به کار امکانات موجود در استادیوم نداشته باشند تا اگر در آینده باز هم قصدی برای رفتن به استادیوم داشتیم بتوانیم به مقصودمان دست یابیم!
در نگاه بعد قیمت 8000 تومنی بلیط قسمت روبروی جایگاه به چشم می‏آید.

بعد از ورود به استادیوم،سبزتر بودن چمن استادیوم و پررنگ‏تر بودن رنگ لباس‏های بازیکنان از آنچه در تلویزیون نشان داده میشود،به چشم می‏آید!
سپس شیرینی لذت دیدن بازی از نزدیک و زیر نظر داشتن کل زمین در یک نگاه را خواهی چشید.
بعد از آن لذت نشان دادن عکس‏العمل نسبت به آنچه در زمین میگذرد(چه با داد و فراد و چه با بالا و پایین پریدن)را خواهی برد.
احساساتی شدن بیش از حد بعضی تماشاگران در بعضی صحنه‏ها،استادیوم را به مکانی برای افراد بالای 18 سال تبدیل میکند!
بهترین لحظه هم به ثمر رسیدن گل توسط تیم محبوب‏تان است که با انفجار احساسات همراه خواهد بود.
*دود سیگارهایی که فضای استادیوم رو پر کرده بود در نوع خودش جالب بود.
*سر انجام بازی استقلال و استیل آذین با نتیجه 2-2 به پایان رسید.گل زیبای جباری در دقایق آخر،حداقل نگذاشت با ناراحتی از اولین استادیوم رفتنم برگردم.
89.5.23

کابوس

تا حالا سگ دنبالتون کرده!؟
از همین سگ‏های خیابانی که هر جایی رو برای یافتن غذایی بو میکشند.کم‏اند.ولی هستند.از شانس هم همین تعداد کم پشت سر ما سبز میشوند!
اول از همه با دیدنشون کمی قدم‏هاتو سریع‏تر برمیداری.هر چی تند تر میری انگار اونم تندتر میاد و بهت نزدیک‏تر میشه.تا وقتی آنقدری بهت نزدیک میشه که چاره‏ای جز دویدن نداری.هر چی میدوی فایده‏ای نداره.اون سریع‏تره.آدمای اطراف عین خیالشون نیست.صدای تُلُپ تُلُپ قلبت رو میشنوی.دیگه قلبت داره میاد توی دهنت.نفست دیگه بالا نمیاد.اینقدر بهت نزدیک شده که الانه که پاچتو بگیره.
در این لحظه چاره‏ای نداری جز اینکه از خواب بپری!
با ترس و لرز سرجات میخکوب شدی.هنوز باورت نمیشه که خواب دیدی و هنوز دنبال او سگ میگردی که نکنه یه وقت از توی عالم خواب به دنیای بیداری هم راه پیدا کرده باشه!؟نکنه پشت درِ بسته اتاق باشه!؟
بعد از چند لحظه که خودتو جمع و جور کردی و به خودت قبولوندی که اینا همش خواب بوده و الآن در عالم بیداری در امان هستی و ضربان قلبت کاهش یافت و نفس کشیدنت عادی شد،دوباره شجاعتتو پیدا میکنی و فارغ از خیالِ وجودِ هر موجود ترسناکی در عالمِ بیداری در این حوالی میری و آبی به سر و صورت میزنی و لیوانی آب هم نوش جان میکنی و به رخت‏خواب برمیگردی.
این بار قبل از خوابیدن تو تخیلاتت تو دنبال اون سگ میکنی و فراریش میدی تا نشون بدی به همون اندازه که تو عالم خواب ترسو هستی،در عالم خیال شجاع و نترس هستی.
و این‏ها همه‏اش خواب و خیالی بیش نبوده و نیست...

شیخ شهر ما

شیخی بر بلندای منبری،جمعی از جوانان را گرداگرد خود جمع نموده و موعظه کنان در حال پند و اندرز دادن آنان مِن بابِ ازدواج آسان و مراسم ازدواج ساده می‏بود.
در حین موعظه به سبب تحکیم و قوت سخنان خود به بیان تمثیلی بدین سان در این باب ‏نمود :
"جوامع غربی را نگاه کنید.آنها میفهمند.مراسم ازدواج‏هایشان در کمال سادگی و بدون هیچ تشریفات خاصی برگزار میشود.آن‏ها میفهمند*(!!)"
ما هم که از قدیم و ندیم چیز دیگری در مورد غربیان شنیده بودیم و آن‏ها را افرادی نادان می‏پنداشتیم،دچار تناقضات شدید گردیده و از عواقبش دچار خنده‏هایی دیوانه‏وار گشتیم!و بعد از دقایقی که به خود آمدیم،تکبیر گویان،مشتی محکم بر دهان شیخ کوبیده و دکمه را فشرده و تی.وی را خاموش نمودیم تا درس عبرتی باشد برای سایر شیوخ که زین پس چنین خزعبلاتی در خصوصِ غربیانِ عقب افتاده آن هم در شبکه ملی بیان ننمایند!
ما هم که همیشه گوشمان به نصایح شیوخ شنوا بوده همچنان در تناقض این مانده که چگونه است که این غربیان در حالی که خیلی چیزها میفهمند ولی باز هم نمیفهمند و در حالی که نمیفهمند،خیلی هم میفهمند!
بالاخره میفهمند یا نمیفهمند!؟
*این سخنان عین واقعیت میباشند

هاینریش بُل

عقاید یک دلقکنان سال‌های جوانیقطار به موقع رسیدتا به امروز هاینریش بُلِ آلمانی محبوب‏ترین نویسنده در ذهن من بوده است.این محبوبیتش در ذهن من بیشتر به خاطر نثرِ روان و زیبا و دلنشینی است که در نگارش داستان‏هایش وجود دارد.
موضوعی را که بیشتر در داستان‏هایش از آنها بهره میبرد جنگ جهانی و صدمات و لطمات جبران ناپذیر آن بر اقشار مختلف مخصوصا سربازان حاضر در جنگ است که آن هم جذابیت‏های خاص خود را دارد ولی نه به اندازه نثر داستان‏ها.
البته من هنوز تمام رمان‏های بُل را نخوانده‏ام. "عقاید یک دلقک" ، "قطار به موقع رسید" ، "نان سال‏های جوانی" ، "میراث" و "پایان یک ماموریت" رمان‏هایی از بُل هستند که تاکنون خوانده‏ام و در این بین فقط "پایان یک ماموریت" بود که برخلاف سایر کارهای بُل دارای نثری روان و دلنشین نبود (به نظرم علتش ترجمه نامناسب بود).

قسمت‏هایی کوتاه از آثار بُل :
"... بیرون تاریک است و سرد و او با خود فکر میکند،حداقل باید ساعت یک یا دو باشد.صدای رد شدن سریع واگنها را از بیرون میشنود،میشنود که سربازها در قطار سرود میخوانند...همان سرودهای کهنه،احمقانه و بی معنی را که در عمق دل و روده هایشان به سماجت جا گرفته؛همان سرودهایی را که در آنجا درست مثل خطوط صفحه های گرامافون حک شده،و همین که دهانشان را باز میکنند،آن وقت سرودها از آن بیرون میریزند:هایده ماری،ویلدبرت شولتز...خودش هم گاهی اینها را خوانده بدون اینکه دانسته یا خواسته باشد.همین سرودهایی را که آدم در خودش فرو برده،آنها را آنجا حک کرده تا ریشه فکر کردن را در خود بخشکاند...."
قطار به موقع رسید
خوب یونیفرم میپوشیم و اون چیزی رو که پروسی ها دوست دارن اسم شو بزدلی بذارن،در اونها نابود میکنیم،احساس شرف انسانی و آزادی با شکوه غیر نظامی رو میگم.
میراث
... گرسنگی قیمت ها را به من یاد داد،فکر نان تازه مرا کاملا از خود بی خود میکرد،من غروب ها ساعت های متمادی بی هدف در شهر پرسه میزدم و به هیچ چیز دیگر فکر نمیکردم به جز نان.
چشم هایم میسوخت،زانوهایم از ضعف خم میشد و حس میکردم چیزی مثل گرگ درنده در وجودم هست؛نان.
نان سال‏های جوانی
در چنین قضیه‏ای عدالت وجود ندارد،و آن‏ها،متهمان،هم انتظار چنین چیزی را نداشتند.اینکه او به عنوان قاضی در اینجا درماندگی خود را ابراز میدارد،اینکه پرونده‏ای که به عنوان آخرین پرونده به او داده‏اند درماندگی قانون انسانی را با وضوح کامل بیان میکند:این برای او زیباترین هدیه خداحافظی آن فرشته چشم بسته‏ای است که در نظر او،اشتل فوس(قاضی)،چهره‏های بی‏شماری به خود گرفته؛گاهی چهره یک روسپی،گاه به گاه چهره زنی شرور و فاسد،و هیچ‏گاه چهره مقدسی نداشته.در بیشتر موارد به هیبت موجودی زخم خورده و نالان در آمده که از طریق او،قاضی،سخن میگفته.موجودی حیوانی،انسانی و یک ذره خیلی خیلی کوچک خدایی.
پایان یک ماموریت

*جا دارد از محمد اسماعیل‏زاده(عقاید یک دلقک ، نان سال‏های جوانی) و کیکاووس جهانداری(قطار به موقع رسید) و سیامک گلشیری(میراث) به خاطر ترجمه‏های خوبشان تشکر کنم.

قدردانی

نمیدانم چگونه باید از این همه خوبی و محبت تشکر و قدردانی به عمل آورم.یعنی نمیتوانم!
هرچه بگویم و هرچه بگویم همچنان قسمتی وجود دارد که ناگفته و دست نخورده در گوشه‏ای از دل باقی میماند و با هیچ زبانی قابل بیان نیست.
آن گوشه‏ای که تمام خوبی‏ها را در خود جای داده و دنیا دنیا ارزش دارد و بدون آن دنیا هیچ ارزشی ندارد.
این خوبی‏ها فقط با خوبی هستند که قابل جبران‏اند و من هنوز حتی به اندازه بند انگشتی از خوبی دوستانم را در وجود خود ندارم که بتوانم این همه خوبی را پاسخ دهم.
ممنون از این همه خوبی که بدون هیچ چشم داشتی به من بخشیدید.
همچنان نمیدانم که چگونه باید از این همه خوبی تشکر و قدر دانی کنم.

روزِ خاصِ من

روزی عادی همانند سایر روزها و
نه؛روزی متفاوت از سایر روزها.
نمیشود چنین روزی را با سایر روزها یکسان و یک شکل دانست.
نمیشود به راحتی از این روز گذر کرد.
نمیشود این روز را کوچک شمرد.
نه،نمیشود.
هر چه باشد در چنین روزی است که فرصتی برای زندگی در اختیار انسان‏ها قرار میگیرد.روزی که وارد چرخه زندگی و زندگانی میشویم.روزی که متولد میشویم.
امروز هم روزِ خاصِ من است ... .

ظاهر ، باطن

"خدا خرشو شناخت که بهش پالون نداد"
به اونی هم که پالون رسید خیلی زود یادش رفت که اصالت یه خر با یه پالون عوض نمیشه !!

خوابِ غفلت

میخواستم چیزی بنویسم.درون ذهنم کلی با کلمات بازی کردم،کلی کم و زیاد و ویرایشش کردم تا اینکه آماده شد.عجب نوشته‏ای هم شده بود.میخواستم بنویسمش ولی خسته شده بودم از این همه کلنجار و بالا و پایین کردن.یک لحظه غافل شدم و خوابم برد.چشم که باز کردم همه چیز از یادم رفته بود.گویی کسی در حین خواب پاک کنی برداشته و نوشته‏های درون ذهنم را پاک کرده باشد.هر چه فکر کردم هیچ چیز از آن را به یاد نیاوردم!!
گاهی فقط لحظه‏ای خواب و غفلت بدجور آدم را میسوزاند و گاه حسرت‏ها و صدمات جبران ناپذیری بر جای میگذارد.
چه‏وقت،وقت آن میرسد که دیگر به خواب نرویم و از چیزی غافل نشویم!؟
شاید همین امروز،شاید در آینده‏ای نزدیک و شاید هیچ گاه ... .

به یاد آورید ...

یک سال پیش در چنین روزی یکی از خوش‎نامان دنیای نت و محیط‏های مجازی که نامش برای همیشه در اذهان بسیاری باقی خواهد ماند،برای همیشه چشم از دنیای نت فروبست.
این سرویس مدت‏ها در این فضای مجازی افراد را از سراسر این کره خاکی به هم مرتبط میساخت و از آنان دوستانی میساخت.دوستی‏هایی که گاه بسیار نزدیک‏تر از دوستی‏های ملموس و قابل لمس برای افراد میگشت.
حتما تا به حال زیاد نام این سرویس را شنیده‏اید و چه بسا که خودتان یکی از افراد استفاده کننده از آن بودید،سرویسی به نام°Yahoo 360.
قسمتی که این چنین 360 را محبوب کرده بود قسمتی نبود جز ستونی در سمت تمام پروفایل‏های 360 با نام Friends.افراد حاضر در این لیست بودند که محیط 360 را تبدیل به محیطی دوست داشتنی نموده بودند.
حال پس از گذشت یک سال از بسته شدن 360 بسیاری از آن دوستی‏ها پابرجا مانده و گاه تبدیل به دوستی‎‏هایی خارج از محیط مجازی گشته و بسیاری از آن دوستی‏ها هم بودند که با بسته شدن 360 از بین رفتند و از بین میروند.
یاد و خاطره این محیط دوست داشتنی به خیر که سبب کشف بسیاری از خوبی‏ها گشت و حال به یاد آورید تمام آن دوستی‏ها و خوبی‏ها را ... .